نوع مطلب :آموزش/ترفند/مهارت ،
نوشته شده توسط:دائی جان ناپلئون
مردی بااسب وسگش درجادهای راه میرفتند.
هنگام عبورازكناردرخت عظیمی،صاعقه ای فرودآمدوآنهاراكشت.امامردنفهمیدكه دیگراین دنیاراترك كرده است وهمچنان بادوجانورش پیش رفت.گاهی مدتهاطول میكشدتامرده هابه شرایط جدیدخودشان پی ببرند.پیاده روی درازی بود،تپه بلندی بود،آفتاب تندی بود،عرق میریختندوبه شدت تشنه بودند.
دریك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدندكه به میدانی باسنگفرش طلابازمیشدودروسط آن چشمهای بودكه آب زلالی ازآن جاری بود.
رهگذرروبه مرددروازه بان كرد:
روزبه خیر،اینجاكجاست كه اینقدرقشنگ است؟
دروازه بان می گوید:
روزبه خیر،اینجابهشت است.
چه خوب كه به بهشت رسیدیم،خیلی تشنه ایم.دروازه بان به چشمه اشاره كردوگفت:
می توانیدواردشویدوهرچه قدردلتان میخواهدبنوشید.
اسب وسگم هم تشنه اند.
نگهبان می گوید:
واقعا"متأسفم.ورودحیوانات به بهشت ممنوع است.
مردخیلی ناامیدشد،چون خیلی تشنه بود،اماحاضرنبودتنهایی آب بنوشد.ازنگهبان تشكركردوبه راهش ادامه داد.پس ازاینكه مدت درازی ازتپه بالارفتند،به مزرعه ای رسیدند.راه ورودبه این مزرعه،دروازهای قدیمی بودكه به یك جاده خاكی بادرختانی دردوطرفش بازمیشد.مردی درزیرسایه درختهادرازكشیده بودوصورتش راباكلاهی پوشانده بود،احتمالا"خوابیده بود.مسافرگفت:
روزبه خیرمردباسرش جواب داد.
ماخیلی تشنه ایم.،من،اسبم وسگم.
مردبه جایی اشاره كردوگفت:
میان آن سنگهاچشمه ای است.هرقدركه میخواهیدبنوشید.مرد،اسب وسگ،به كنارچشمه رفتندوتشنگیشان رافرونشاندند.
مسافرازمردتشكركرد.
مردگفت:
هروقت كه دوست داشتید،میتوانیدبرگردید.
مسافرپرسید:
فقط میخواهم بدانم نام اینجاچیست؟
بهشت.
بهشت؟
امانگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجابهشت است!
آنجابهشت نیست،دوزخ است.
مسافرحیران ماند:
بایدجلوی دیگران رابگیریدتاازنام شمااستفاده نكنند!این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود!
كاملا"برعكس،درحقیقت لطف بزرگی به مامی كنند.چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان راترك كنند،همانجامیمانند...
نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،
نوشته شده توسط:دائی جان ناپلئون
سلام خواهر!
حالت چطوراست؟
من زیادخوب نیستم وخیلی غصه دارم.
آن موقع که شمادرمیدان ونک مراصداکردیدوگفتید"سلام"فکرنمی کردم بدون خداحافظی بروید.
من تاآنروزبه شماوخواهرهای دیگربرنخورده بودم،شنیده بودم،ولی ندیده بودم...
حالاتقریبا"مریض شده ام.
بعدازدیدن شماهرشب کابوس می بینم.
شماچطور؟
شماحتما"زیادبه امثال من برخورده اید!
هرشب کابوس نمی بینید؟
من هرشب می بینم که می دوم ومی دوم وفرارمی کنم وکسی ازپشت روسری وموهای مرامی گیردومراازپشت می کشدوبه زمین می زند.
من صورتش رانمی بینم،ولی زورش زنانه نیست.
مرامی کشدروی زمین،روی آسفالت ولبه جوب!
جوب چیزخوبی نیست وبددردی داردوهرچیزی راکه درآن بیفتدباخودش می برد!
آن روزحلقه من درجوب آب افتاد،آخه میدانی؟من تازه نامزدکرده ام.
البته شماکه نمی دانی وگرنه آن حرفهای زشت رابه من نمی زدی!
من آرایش کرده بودم وبه دیدن نامزدم می رفتم.
همانجادرکافی شاپ.
منظوربدی نداشتیم.
هیچ کس درکافی شاپ منظوربدی نداردومنظورهای بددرخانه هاست.
شماخانه هاراهم می گردید؟
خانه به خانه؟
اتاق به اتاق؟
پدرم دیگرنمی گذاردمن دراتاقم تنهاباشم وبه من شک کرده!
باورنمی کندکه شمافقط به خاطرچکمه،آن بلاراسرمن آورده باشید!
حتی باورنمی کندکه شماوسط خیابان به چکمه پای من تیغ کشیده ایدومی گوید:
بایدبه جای چکمه پای صاب مرده توتیغ می کشیدند!
می گوید:
توحتما"یک غلطی کردی که خواستی فرارکنی وگرنه چکمه که گناه ندارد!
زن بابایم هم…
زن بدی نیست ولی می گوید:
پول چکمه ای که جردادی ازجهیزیت کم می کنم!
می دانی خواهرحتی نامزدم هم می گوید:
باکی بودی که گرفتنت؟
نامزدم!
نامزدم که من به خاطرش باهزارخواهش وتمنا،التماس کردم وچکمه خریدم.
شماکه نمی دانی،یک بارازاین چکمه هاپای دختری دیدوخیلی به پاهای آن دخترنگاه کرد.
خواهرشمانامزدنداری؟
نمی خواهی به نظرش خوش تیپترین دختردنیاباشی؟
وای حالم خیلی بداست.
دیدم دوستی برای برادری نامه نوشته بودگفتم من هم چندخطی برای شمابنویسم شایدسبک شوم،لااقل شماباورمی کنید.
باورمی کنید؟
نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،
نوشته شده توسط:دائی جان ناپلئون
سیگاركشیدن باعث میشه شماهرچه سریعترازشرسلامتی وزندگی به امیدخداخلاص بشیدوبتونیدپابه عرصه های جدیدتری ازجمله جهان آخرت بگذاریدوتجربه های جدیدكسب كنید.
وقتی سیگاربكشین یه سرفه هایی میكنین كه سرجیگرتون حال میاد،انگارقولنج ریه تون روگرفته باشن،یعنی ششتون حال میاد.
اوناییكه سیگاری هستن بعدازیه مدت متوجه میشن كه روابط عاطفی عمیقی باچای ونسكافه پیداكردن.
اگه سیگاری بشین برای مواقع بیكاری،بیعاری،بیخوابی،بیداری،بیزاری،بیذاتی، بیماری،سیرابی وسایرمواقع بهترین امكان رودراختیاردارین.
اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین ومیتونین دوستان جدیدزیادی پیداكنین یعنی :
الف – وقتی شماجزء خریداران سیگارباشین دوستانی روپیدامیكنین كه ازبس دوستتون دارن شماروبه شكل شیرینی میبینن.
ب – وقتی شماجزء مصرف كنندگان سیگارباشین دوستان مهربونتون شماروبه شكل مگس میبینن.درنوع ب دوستی ازطرف شمابسیارعمیقترخواهدبود.
اگه سیگاری بشین توی محیطهای سربسته وعمومی ازدست سیگاریهاحرص نمیخورین واین خودش باعث میشه آرامش اعصاب داشته باشین.
وقتی سیگاری بشین،میتونین توی مسابقه جهانی ترك سیگارشركت كنین وكلی پول به جیب بزنین.
اگه سیگاری بشین،وقتی بااقوام ودوستان به پیك نیك میرین موقع روشن كردن آتیش میتونین روش روشن كردن كبریت درمیان بادوبوران روبه اونانشون بدین وخودتون روبه عنوان یك قهرمان ملی معرفی كنید.
اگه سیگاری بشین باسوپری سركوچتون بیشتررفیق میشین طوریكه اگه یه روزنرین سراغش دلش براتون تنگ میشه.
اگه مخفیانه سیگاربكشین میتونیدباكوچه پس كوچه های اطراف خونه،پشت بام،زیرزمین ودیگرجاهایی كه تاحالازیادبهشون توجه نكردین بیشترآشنابشین.
وقتی مخفیانه سیگارمیكشین باادوكلن،عطرودئودورانتهای ارزون قیمت وهمچنین انواع آدامسهایp.k،خروس نشان، relaxوغیره آشناترمیشین وبه آدمی خوشبوبادندونای سفیدمبدل بشین.
هرچه بیشترسیگاربكشین راحتترمیتونین ازشرپولهایی كه توی جیبتون سنگینی میكنه راحت بشین.
اگه سیگاری بشین توی شهرای بزرگ كه هوای آلوده دارن راحتترمیتونین زندگی كنین.
نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،
نوشته شده توسط:دائی جان ناپلئون
گویندروزی پادشاهی این سئوال برایش پیش می آیدومی خواهدبداندکه نجسترین چیزهادردنیای خاکی چیست.برای همین کار،وزیرش رامأمورمیکندکه برودواین نجسترین نجسترینهاراپیداکندودرصورتیکه آنراپیداکندویاهرکسی که بداندتمام تخت وتاجش رابه اوبدهد.
وزیرهم عازم سفرمی شودوپس ازیکسال جستجووپرس وجوازافرادمختلف به این نتیجه رسیدکه باتوجه به حرفهاوصحبتهای مردم بایدپاسخ همین مدفوع آدمیزاداشرف باشد.
عازم دیارخودمی شوددرنزدیکیهای شهرچوپانی رامی بیندوبه خودمی گویدبگذارازاوهم سؤال کنم،شایدجواب تازه ای داشت!
بعدازصحبت باچوپان،اوبه وزیرمی گویدكه من جواب رامی دانم،امایک شرط داردووزیرنشنیده شرط رامی پذیرد.
چوپان هم می گویدتوبایدمدفوع خودت رابخوری وزیرآنچنان عصبانی می شودکه می خواهدچوپان رابکشدولی چوپان به اومی گویدكه تومی توانی من رابکشی امامطمئن باش پاسخی که پیداکرده ای غلط است تواین کاررابکن اگرجواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش.
خلاصه وزیربخاطررسیدن به تاج وتخت هم که شده قبول می کندوآن کارراانجام می دهدوسپس چوپان به اومی گوید:
کثیفترین ونجسترین چیزهاطمع است که توبه خاطرش حاضرشدی آنچه رافکرمی کردی نجسترین است بخوری!
نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،
نوشته شده توسط:مدیر
دیكتاتورازمیان صدهامتقاضی استخدام یك نفرراانتخاب می كند.برای كفش پاك كنی.دستورمی دهدغیرازكفش پاك كردن كاردیگری انجام ندهد.مردساده روستایی خیلی زودبه محیط خومی گیردوفربه می شود.پس ازچندسال خوب خوردن وتغذیه مناسب واستراحت وفرمان بری شبیه ارباب خودمی شود.شایدبه این علت كه اوازهمان غذایی می خوردكه به دیكتاتورمی دهند.صورت تپل وسرخ وسفیداودرست مثل دیكتاتورمی شود.موهای سرش كه می ریزدبرابری كامل شده.دهان گردوقلنبه ای داردوموقع خندیدن ردیف دندانهایش دیده می شود.
همه وزراونزدیكان دیكتاتورازكفش داروحشت دارند.شبهاچكمه ارباب راجفت می كندوبرق می اندازد.سازمی زند.برای خانواده اش نامه می نویسد.شهرت اوبه همه جامی رسد.می گویندكفش داردیكتاتورنزدیكترین آدم به اوست.كفش دارواقعا"ازهمه نزدیكتراست.همیشه دم درمی خوابدومی نشیند.نبایدلحظه ای دورشود.
یك شب،كفش داركه حسابی قوی شده سرزده وارداتاق خواب دیكتاتورمی شود،اورابیدارمی كندوبامشت به گیج گاه اومی كوبد.دیكتاتورمی میرد.كفش دارلباس خودرادرمی آوردوبه تن دیكتاتورمرده می پوشاندوخودش لباس دیكتاتوررامی پوشد.درمقابل آینه دیكتاتورمی فهمدچقدرشبیه اوست.به سرعت خودرابه دم درمی رساندودادمی زندكه كفش داربه اوحمله كرده واودردفاع ازخودكفش دارراكشته.دیكتاتوردستورمی دهدجنازه كفش دارراببرندوبه خانواده اش خبردهند.
نوع مطلب :آموزش/ترفند/مهارت ،
نوشته شده توسط:مدیر
روزی زن ومردی داخل پارك روی نیمكت نشته بودندوبه بازی بچه هایشان نگاه می كردندكه زن روبه مردكردوگفت:
آن پسرپیراهن قرمزپسرمنه ومردهم بالبخندی گفت:
آن پسرپیراهن سفیدكه داره تاب بازی می كنه پسرمنه واسمش تاده!
پس ازمدتی مردبه ساعتش نگاه كردوتادراصدازدكه بروندولی تادملتمسانه گفت:
پدر5 دقیقه دیگه...
پدرسرش راتكان دادوپسربه بازی ادامه دادودقایق سپری شدندوبازهم پدرتادراصداكردوبازهم همین جواب راشنیدكه پدرخواهش می كنم5دقیقه دیگه وپدربازهم موافقت كرد.
زن روبه مردكردوگفت:
چه پدرصبوری هستید.
مردجواب دادكه درسال گذشه دراثربی احتیاطی یه راننده تاكسی پسرم تام كشته شدومن وقت زیادی راباتامی نگذروندم والان حاضرم داروندارم رابدم تافقط5دقیقه دیگه بااون باشم.
بعدازاین ماجراباخودم عهدبستم كه همچنین خطایی راراجع به تادنكنم.الان تادفكرمی كنه كه می تونه5دقیقه بیشتربازی كنه ولی حقیقت اینه كه من5دقیقه دیگه بدست می آورم تااونودرحال بازی كردن ببینم.
همه زندگی حول الویتهامی چرخد.
چه چیزهایی برای شمادرالویت است؟
آیاازاون دسته آدمهایی هستیدكه بایدباارزشهاوبااهمیتهایتان راازدست بدهیدتابه فكربیفتید؟
نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،
نوشته شده توسط:مدیر
پرنده برشانه های انسان نشست.انسان باتعجب روبه پرنده كردوگفت:
امامن درخت نیستم.تونمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.
پرنده گفت:
من فرق درختهاوآدمهاراخوب می دانم.اماگاهی پرنده هاوانسانهارااشتباه می گیرم.انسان خندیدوبه نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت:
راستی،چراپرزدن راكنارگذاشتی؟
انسان منظورپرنده رانفهمید،امابازهم خندید.
پرنده گفت:
نمی دانی توی آسمان چقدرجای توخالی است.انسان دیگرنخندید.انگارته ته خاطراتش چیزی رابه یادآورد.چیزی كه نمی دانست چیست.شایدیك آبی دور،یك اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت:
غیرازتوپرنده های دیگری راهم می شناسم كه پرزدن ازیادشان رفته است.درست است كه پروازبرای یك پرنده ضرورت است،امااگرتمرین نكندفراموشش می شود.پرنده این راگفت وپرزد.
انسان ردپرنده رادنبال كردتااین كه چشمش به یك آبی بزرگ افتادوبه یادآوردروزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بودوچیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنگاه خدابرشانه های كوچك انسان دست گذاشت وگفت:
یادت می آیدتورابادوبال ودوپاآفریده بودم وزمین وآسمان هردوبرای توبود؟
اماتوآسمان راندیدی.
راستی عزیزم،بالهایت راكجاگذاشتی؟
انسان دست برشانه هایش گذاشت وجای خالی چیزی رااحساس كردآنگاه سردرآغوش خداگذاشت وگریست!!!
نوع مطلب :آموزش/ترفند/مهارت ،
نوشته شده توسط:مدیر
درزمانهای گذشته،پادشاهی تخته سنگ رادروسط جاده قراردادوبرای این كه عكس العمل مردم راببیندخودش رادرجایی مخفی كرد.
بعضی ازبازرگانان وندیمان ثروتمندپادشاه بی تفاوت ازكنارتخته سنگ می گذشتندوبسیاری هم غرولندمی كردندكه این چه شهری است كه نظم ندارد.حاكم این شهرعجب مردبی عرضه ای است و...
باوجوداین هیچكس تخته سنگ راازوسط برنمی داشت.نزدیك غروب،یك روستایی كه پشتش بارمیوه وسبزیجات بود،نزدیك سنگ شد.بارهایش رازمین گذاشت وباهرزحمتی بودتخته سنگ راازوسط جاده برداشت وآنراكناری قرارداد.
ناگهان كیسه ای رادیدكه زیرتخته سنگ قرارداده شده بود،كیسه رابازكردوداخل آن سكه های طلاویك یادداشت پیداكرد.پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:
هرسدومانعی می تواندیك شانس برای تغییرزندگی انسان باشد.
نوع مطلب :آموزش/ترفند/مهارت ،
نوشته شده توسط:پرستوی مهاجر
گروهی ازفارغ التحصیلان پس ازگذشت چندسال وتشكیل زندگی ورسیدن به موقعیتهای خوب كاری واجتماعی طبق قرارقبلی به دیدن یكی ازاساتیدمجرب دانشگاه خودرفتند.بحث جمعی آنهاخیلی زودبه گله وشكایت ازاسترسهای ناشی از كاروزندگی كشیده شد.استادبرای پذیرایی ازمیهمانان به آشپزخانه رفت وبایك قوری قهوه وتعدادی ازانواع قهوه خوریهای سرامیكی،پلاستیكی وكریستال كه برخی ساده وبرخی گران قیمت بودندبازگشت.سینی راروی میزگذاشت وازمیهمانان خواست تاازخودپذیرایی كنند.پس ازآنكه همه برای خودقهوه ریختنداستادگفت:
اگردقت كرده باشیدحتما"متوجه شده ایدكه همگی قهوه خوریهای گران قیمت وزیبارابرداشته ایدوآنهاكه ساده وارزان قیمت بوده انددرسینی باقی مانده اند.البته این امربرای شماطبیعی وبدیهی است.سرچشمه همه مشكلات واسترسهای شماهم همین است.شمافقط بهترینهارابرای خودمی خواهید.قصداصلی همه شمانوشیدن قهوه بوداماآگاهانه قهوه خوریهای بهترراانتخاب كردیدوالبته دراین حین به آن چه دیگران برمی داشتندنیزتوجه داشتید.به این ترتیب اگرزندگی قهوه باشد،شغل، پول،موقعیت اجتماعی و...
همان قهوه خوریهای متعددهستند.آنهافقط ابزاری برای حفظ ونگهداری زندگیند،اما كیفیت زندگی درآنهافرق نخواهدداشت.
گاهی آنقدرحواس مامتوجه قهوه خوریهاست كه اصلا"طعم ومزه قهوه موجوددرآن رانمی فهمیم.
نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،
نوشته شده توسط:پرستوی مهاجر
روزی مردجوانی وسط شهری ایستاده بودوادعامی كردكه زیباترین قلب رادرتمام آن منطقه دارد.جمعیت زیادی جمع شدند.قلب اوكاملا"سالم بودوهیچ خدشه ای برآن واردنشده بود.پس همه تصدیق كردندكه قلب اوبه راستی زیباترین قلبی است كه تاكنون دیده اند.
مردجوان،دركمال افتخار،باصدایی بلندتربه تعریف ازقلب خودپرداخت.ناگهان پیرمردی جلوجمعیت آمدوگفت:
اماقلب توبه زیبایی قلب من نیست؟
مردجوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمردنگاه كردند.قلب اوباقدرت تمام می تپید، اماپراززخم بود.قسمتهایی ازقلب اوبرداشته شده وتكه هایی جایگزین آنهاشده بود,اماآنهابه درستی جاهای خالی راپرنكرده بودندوگوشه هایی دندانه دندانه درقلب اودیده می شد.دربعضی نقاط شیارهای عمیقی وجودداشت كه هیچ تكه ای آنهاراپرنكرده بود.مردم بانگاهی خیره به اومی نگریستندوباخودفكرمی كردندكه این پیرمردچطورادعامی كندكه قلب زیباتری دارد.مردجوان به قلب پیرمرداشاره كردوخندیدوگفت:
توحتما"شوخی می كنی؟
قلبت راباقلب من مقایسه كن.قلب تو،تنهامشتی زخم وخراش وبریدگی است.
پیرمردگفت:
درست است!
قلب توسالم به نظرمی رسد،امامن هرگزقلبم راباقلب توعوض نمی كنم.می دانی، هرزخمی نشانگرانسانی است كه من عشقم رابه اوداده ام,من بخشی ازقلبم را جداكرده ام وبه اوبخشیده ام.گاهی اوهم بخشی ازقلب خودرابه من داده است كه به جای آن تكه بخشیده شده قرارداده ام.
اماچون این دوعین هم نبوده اند،گوشه هایی دندانه دندانه درقلبم دارم كه برایم عزیزند،چراكه یادآورعشق میان دوانسان هستند.بعضی وقتهابخشی ازقلبم رابه كسانی بخشیده ام.اماآنهاچیزی ازقلب خودبه من نداده اند.اینهاهمین شیارهای عمیق هستند.گرچه دردآورند،امایادآورعشقی هستندكه داشته ام.امیدوارم كه آنهاهم روزی بازگردندواین شیارهاعمیق راباقطعه ای كه من درانتظارش بوده ام،پركنند.پس حالامی بینی كه زیبایی واقعی چیست؟!
مردجوان بی هیچ سخنی ایستاد.درحالیكه اشك ازگونه هایش سرازیرمی شدبه سمت پیرمردرفت.ازقلب جوان وسالم خودقطعه ای بیرون آوردوبادستهای لرزان به پیرمردتقدیم كرد.پیرمردآن راگرفت ودرقلبش جای دادوبخشی ازقلب پیروزخمی خودرابه جای قلب مردجوان گذاشت.مردجوان به قلبش نگاه كرد؛دیگرسالم نبود،اماازهمیشه زیباتربود.زیراكه عشق،ازقلب پیرمردبه قلب اونفوذكرده بود.
ارتجاج جمعه 8 آذر 1387
فوائدسیگار جمعه 8 آذر 1387
نجس ترین چیزدنیا جمعه 8 آذر 1387
دیكتاتور جمعه 1 آذر 1387
الویتهای زندگی جمعه 1 آذر 1387
بالهایت راکجاگذاشتی جمعه 1 آذر 1387
مانعی باارزش طلا جمعه 1 آذر 1387
زندگی نوشیدن قهوه است جمعه 24 آبان 1387
زیباترین قلب جمعه 24 آبان 1387
سکوت نشانه قدرت است جمعه 24 آبان 1387
چس فیل چهارشنبه 22 آبان 1387
رازعبادت مؤثر جمعه 17 آبان 1387
تله موش جمعه 17 آبان 1387
زمان جمعه 17 آبان 1387
لیست آخرین پستها