East Seven Vision

No PAIN No GAIN And The SHOW Must GO ON

 

جبرروزگاررابه راحتی نپذیرید

 

نوع مطلب :آموزش/ترفند/مهارت ،

نوشته شده توسط:دائی جان ناپلئون

مابازیگریك زندگی تعریف شده هستیم كه درتعریف هیچ واژه ای،سهمی نداریم.یه جورایی هركسی درنوع خودش اون طوری زندگی می كنه كه دیگران ازش می خوان.یك تعریف جدیدازجبربراتون كنم:

روال عادی زندگی بدون اعمال فكرونظرخود!

ماوقتی بدون هیچ ایده ای زندگی كنیم درواقع گرفتارجبریم وكسایی كه دوست دارن یك جورایی این جبرروبشكنن همیشه زندگیشون همراه بوده بادردسر.این جمله روشنیدیدكه گرخواهی نشوی رسوا،همرنگ جماعت شو!این دقیقا”پذیرش جبروتسلیم مطلقه.درمقابل این یك جمله ای هست كه من ازش خوشم می یاد.راهی كه همه میرن همیشه درست نیست!

ازموضوعات ساده تامباحث عمیق مابااین مسئله روبروهستیم.

برای روشن ترشدن موضوع درچندزمینه براتون مثال می زنم.

 

مد:

دوست نداری مثل دیگران لباس بپوشی،ازمانتوتنگ وشلوارریش ریش خوشت نمی یادوباموهای ژل زده وسربالاحال نمی كنی،امابرای اینكه باكلاس وداخل آدم حساب بشی وبرچسب امل بهت نخوره ازاین تریپهامی زنی بدون اینكه مشخص باشه معیاراین حرفهاچیه؟

 

آدم مذهبی:

ریش بذاری اصلا”بهت نمیآدویاچادررودوست نداری امابرای بتونی واردیك جمع هایی بشی الزاما”بایداینهارورعایت كنی!

 

روشنفكر:

ایده های خوبی برای زندگی داری،دربعضی زمینه هاصاحب نظرهستی،درعین حال تاوقتی كه اندیشه هاتوبه فلان وفلان نویسنده مربوط نكنی،كسی برای حرفات تره هم خوردنمی كنه واعتباری ندارن!

 

پول:

پول توجیبت محدوده وترجیح می دی اونوصرف كارهای ضروریت كنی،امابرای اینكه جلودوستات كم نیاری مجبوری همشوبیهوده خرج چیزایی كنی كه خوشت نمیآاد.مثل خیلی آدمااهل تجمل نیستی،اصلا”وضع مالیت هم اجازه این كارروبه تونمی ده.دوست داری زندگی عاشقانتوباهمسرت ساده شروع كنی،اماهمه توروبه خاطرداشتن همچین نظری سرزنش ومسخره می كنن.

 

دین:

اصلا”مسلمان نیستی ویاحجاب روقبول نداری،اماجبرجامعه ازتومی خوادكه حتما”حجاب كنی وبااین كارعلاوه برگرفتن آزادی تو،ارزش حجاب روهم زیرسئوال می بره!


درهرگوشه زندگی مایه مثال ازجبررومی شه پیداكرد.



راه بهشت

 

نوع مطلب :آموزش/ترفند/مهارت ،

نوشته شده توسط:دائی جان ناپلئون

 مردی بااسب وسگش درجادهای راه میرفتند.

هنگام عبورازكناردرخت عظیمی،صاعقه ای فرودآمدوآنهاراكشت.امامردنفهمیدكه دیگراین دنیاراترك كرده است وهمچنان بادوجانورش پیش رفت.گاهی مدتهاطول میكشدتامرده هابه شرایط جدیدخودشان پی ببرند.پیاده روی درازی بود،تپه بلندی بود،آفتاب تندی بود،عرق میریختندوبه شدت تشنه بودند.

دریك پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدندكه به میدانی باسنگفرش طلابازمیشدودروسط آن چشمهای بودكه آب زلالی ازآن جاری بود.

رهگذرروبه مرددروازه بان كرد:

روزبه خیر،اینجاكجاست كه اینقدرقشنگ است؟

دروازه بان می گوید:

روزبه خیر،اینجابهشت است.

چه خوب كه به بهشت رسیدیم،خیلی تشنه ایم.دروازه بان به چشمه اشاره كردوگفت:

می توانیدواردشویدوهرچه قدردلتان میخواهدبنوشید.

اسب وسگم هم تشنه اند.

نگهبان می گوید:

واقعا"متأسفم.ورودحیوانات به بهشت ممنوع است.

مردخیلی ناامیدشد،چون خیلی تشنه بود،اماحاضرنبودتنهایی آب بنوشد.ازنگهبان تشكركردوبه راهش ادامه داد.پس ازاینكه مدت درازی ازتپه بالارفتند،به مزرعه ای رسیدند.راه ورودبه این مزرعه،دروازهای قدیمی بودكه به یك جاده خاكی بادرختانی دردوطرفش بازمیشد.مردی درزیرسایه درختهادرازكشیده بودوصورتش راباكلاهی پوشانده بود،احتمالا"خوابیده بود.مسافرگفت:

روزبه خیرمردباسرش جواب داد.

ماخیلی تشنه ایم.،من،اسبم وسگم.

مردبه جایی اشاره كردوگفت:

میان آن سنگهاچشمه ای است.هرقدركه میخواهیدبنوشید.مرد،اسب وسگ،به كنارچشمه رفتندوتشنگیشان رافرونشاندند.

مسافرازمردتشكركرد.

مردگفت:

هروقت كه دوست داشتید،میتوانیدبرگردید.

مسافرپرسید:

فقط میخواهم بدانم نام اینجاچیست؟

بهشت.

بهشت؟

امانگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجابهشت است!

آنجابهشت نیست،دوزخ است.

مسافرحیران ماند:

بایدجلوی دیگران رابگیریدتاازنام شمااستفاده نكنند!این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود!

كاملا"برعكس،درحقیقت لطف بزرگی به مامی كنند.چون تمام آنهایی كه حاضرندبهترین دوستانشان راترك كنند،همانجامیمانند...



ارتجاج

 

نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،

نوشته شده توسط:دائی جان ناپلئون

سلام خواهر!

حالت چطوراست؟

من زیادخوب نیستم وخیلی غصه دارم.

آن موقع که شمادرمیدان ونک مراصداکردیدوگفتید"سلام"فکرنمی کردم بدون خداحافظی بروید.

من تاآنروزبه شماوخواهرهای دیگربرنخورده بودم،شنیده بودم،ولی ندیده بودم...

حالاتقریبا"مریض شده ام.

بعدازدیدن شماهرشب کابوس می بینم.

شماچطور؟

شماحتما"زیادبه امثال من برخورده اید!

هرشب کابوس نمی بینید؟

من هرشب می بینم که می دوم ومی دوم وفرارمی کنم وکسی ازپشت روسری وموهای مرامی گیردومراازپشت می کشدوبه زمین می زند.

من صورتش رانمی بینم،ولی زورش زنانه نیست.

مرامی کشدروی زمین،روی آسفالت ولبه جوب!

جوب چیزخوبی نیست وبددردی داردوهرچیزی راکه درآن بیفتدباخودش می برد!

آن روزحلقه من درجوب آب افتاد،آخه میدانی؟من تازه نامزدکرده ام.

البته شماکه نمی دانی وگرنه آن حرفهای زشت رابه من نمی زدی!

من آرایش کرده بودم وبه دیدن نامزدم می رفتم.

همانجادرکافی شاپ.

منظوربدی نداشتیم.

هیچ کس درکافی شاپ منظوربدی نداردومنظورهای بددرخانه هاست.

شماخانه هاراهم می گردید؟

خانه به خانه؟

اتاق به اتاق؟

پدرم دیگرنمی گذاردمن دراتاقم تنهاباشم وبه من شک کرده!

باورنمی کندکه شمافقط به خاطرچکمه،آن بلاراسرمن آورده باشید!

حتی باورنمی کندکه شماوسط خیابان به چکمه پای من تیغ کشیده ایدومی گوید:

بایدبه جای چکمه پای صاب مرده توتیغ می کشیدند!

می گوید:

توحتما"یک غلطی کردی که خواستی فرارکنی وگرنه چکمه که گناه ندارد!

زن بابایم هم…

زن بدی نیست ولی می گوید:

پول چکمه ای که جردادی ازجهیزیت کم می کنم!

می دانی خواهرحتی نامزدم هم می گوید:

باکی بودی که گرفتنت؟

نامزدم!

نامزدم که من به خاطرش باهزارخواهش وتمنا،التماس کردم وچکمه خریدم.

شماکه نمی دانی،یک بارازاین چکمه هاپای دختری دیدوخیلی به پاهای آن دخترنگاه کرد.

خواهرشمانامزدنداری؟

نمی خواهی به نظرش خوش تیپترین دختردنیاباشی؟

وای حالم خیلی بداست.

دیدم دوستی برای برادری نامه نوشته بودگفتم من هم چندخطی برای شمابنویسم شایدسبک شوم،لااقل شماباورمی کنید.

باورمی کنید؟



فوائدسیگار

 

نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،

نوشته شده توسط:دائی جان ناپلئون

سیگاركشیدن باعث میشه شماهرچه سریعترازشرسلامتی وزندگی به امیدخداخلاص بشیدوبتونیدپابه عرصه های جدیدتری ازجمله جهان آخرت بگذاریدوتجربه های جدیدكسب كنید.

وقتی سیگاربكشین یه سرفه هایی میكنین كه سرجیگرتون حال میاد،انگارقولنج ریه تون روگرفته باشن،یعنی ششتون حال میاد.

اوناییكه سیگاری هستن بعدازیه مدت متوجه میشن كه روابط عاطفی عمیقی باچای ونسكافه پیداكردن.

اگه سیگاری بشین برای مواقع بیكاری،بیعاری،بیخوابی،بیداری،بیزاری،بیذاتی، بیماری،سیرابی وسایرمواقع بهترین امكان رودراختیاردارین.

اگه سیگاری بشین دارای روابط اجتماعی درخشان میشین ومیتونین دوستان جدیدزیادی پیداكنین یعنی :

الف – وقتی شماجزء خریداران سیگارباشین دوستانی روپیدامیكنین كه ازبس دوستتون دارن شماروبه شكل شیرینی میبینن.

ب – وقتی شماجزء مصرف كنندگان سیگارباشین دوستان مهربونتون شماروبه شكل مگس میبینن.درنوع ب دوستی ازطرف شمابسیارعمیقترخواهدبود.

اگه سیگاری بشین توی محیطهای سربسته وعمومی ازدست سیگاریهاحرص نمیخورین واین خودش باعث میشه آرامش اعصاب داشته باشین.

وقتی سیگاری بشین،میتونین توی مسابقه جهانی ترك سیگارشركت كنین وكلی پول به جیب بزنین.

اگه سیگاری بشین،وقتی بااقوام ودوستان به پیك نیك میرین موقع روشن كردن آتیش میتونین روش روشن كردن كبریت درمیان بادوبوران روبه اونانشون بدین وخودتون روبه عنوان یك قهرمان ملی معرفی كنید.

اگه سیگاری بشین باسوپری سركوچتون بیشتررفیق میشین طوریكه اگه یه روزنرین سراغش دلش براتون تنگ میشه.

اگه مخفیانه سیگاربكشین میتونیدباكوچه پس كوچه های اطراف خونه،پشت بام،زیرزمین ودیگرجاهایی كه تاحالازیادبهشون توجه نكردین بیشترآشنابشین.

وقتی مخفیانه سیگارمیكشین باادوكلن،عطرودئودورانتهای ارزون قیمت وهمچنین انواع آدامسهایp.k،خروس نشان، relaxوغیره آشناترمیشین وبه آدمی خوشبوبادندونای سفیدمبدل بشین.

هرچه بیشترسیگاربكشین راحتترمیتونین ازشرپولهایی كه توی جیبتون سنگینی میكنه راحت بشین.

اگه سیگاری بشین توی شهرای بزرگ كه هوای آلوده دارن راحتترمیتونین زندگی كنین.



نجس ترین چیزدنیا

 

نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،

نوشته شده توسط:دائی جان ناپلئون

گویندروزی پادشاهی این سئوال برایش پیش می آیدومی خواهدبداندکه نجسترین چیزهادردنیای خاکی چیست.برای همین کار،وزیرش رامأمورمیکندکه برودواین نجسترین نجسترینهاراپیداکندودرصورتیکه آنراپیداکندویاهرکسی که بداندتمام تخت وتاجش رابه اوبدهد.

وزیرهم عازم سفرمی شودوپس ازیکسال جستجووپرس وجوازافرادمختلف به این نتیجه رسیدکه باتوجه به حرفهاوصحبتهای مردم بایدپاسخ همین مدفوع آدمیزاداشرف باشد.

 عازم دیارخودمی شوددرنزدیکیهای شهرچوپانی رامی بیندوبه خودمی گویدبگذارازاوهم سؤال کنم،شایدجواب تازه ای داشت!

بعدازصحبت باچوپان،اوبه وزیرمی گویدكه من جواب رامی دانم،امایک شرط داردووزیرنشنیده شرط رامی پذیرد.

چوپان هم می گویدتوبایدمدفوع خودت رابخوری وزیرآنچنان عصبانی می شودکه می خواهدچوپان رابکشدولی چوپان به اومی گویدكه تومی توانی من رابکشی امامطمئن باش پاسخی که پیداکرده ای غلط است تواین کاررابکن اگرجواب قانع کننده ای نشنیدی من رابکش.

خلاصه وزیربخاطررسیدن به تاج وتخت هم که شده قبول می کندوآن کارراانجام می دهدوسپس چوپان به اومی گوید:

کثیفترین ونجسترین چیزهاطمع است که توبه خاطرش حاضرشدی آنچه رافکرمی کردی نجسترین است بخوری!



حاج آقاکافی

 

نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،

نوشته شده توسط:قاصدک

دردهه پنجاه شمسی منبرهای واعظ مشهوری به نام حاج آقاكافی بسیارپرطرفداربود.

ایشان اصلیتشان كاشانی بودودرهمان سالهای میانی دهه50براثرتصادف خودروحامل ایشان بایكدستگاه كامیون نظامی فوت كردندوهنوزهم باوجودگذشت بیش از30سال ازفوت ایشان در اطراف زیارتگاه های مذهبی مانند:

حرم امام رضا(ع)،قم واطراف مسجدجمكران،

نوارهای سخنرانی  وی به فروش می رسد.

معروف بودكه ایشان درسفرهایشان به شهرستانهابه سراغ رستورانهای مشهورآن شهرها می رفت وازصاحب رستوران می خواست كه مشروب سرونكنندواگرفروششان پایین آمد، ضررشان راوی شخصا”پرداخت می كند. عدم سرو مشروب باعث می شدتاافرادكمترمست كنندوبه تبع آن خانواده هاباخیال راحتتربه این رستورانهابروندوفروش رستورانهاهم افزایش پیداكند.

می گوینددریكی ازسخنرانیهای ایشان درتهران،وی بحثی رادرباره مضرات مشروب شروع كرده بودودرمیان سخنانش گفت(نقل به مضمون):

میری صبح تاشب جون می كنی پول برای زن وبچت دربیاری،بعدمیری دوتومن میدی یه پنچ سیری می گیری ...!

به اینجاكه رسیده بود،یكی ازپای منبردادزد:

حاجی!

گرون باهات حساب كردن...!

خدایی که بزرگترازاینه که حال کسی روبگیره

 

نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،

نوشته شده توسط:قاصدک

من بی آرزوکردن یه آدم بی سرمایه فقیرمستحق صدقه ام،اماوقتی آرزویی تودلم می شینه خداییش دیگه پاهام روزمین راه نمیره.

توهوام!

سرم لابلای سیاهچاله هاودلم پیش خدایی که گاهی یه هوعینه خودم دیوانه میشه ودرگوشم یه لحظه یه چیزی ازدانش یاچیزی ناشناخته میگه که تایه مدتی حیران به ریاضی کشوندن اون تصویرم.

چقدرامنه خدا.

کسی که همه رودوست داره وبه همه کمک می کنه.

ازاون خشمهای پرازعرق کردن نمی کنه.

قرمزنمیشه که حال کسی روبگیره.

خدایی که بزرگترازاینه که دلگیربشه ازکسی.

چقدراون بزرگی رودوست دارم.

دلم می خوادمثل خدابزرگی کنم.

بی منت.



دیكتاتور

 

نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،

نوشته شده توسط:مدیر

دیكتاتورازمیان صدهامتقاضی استخدام یك نفرراانتخاب می كند.برای كفش پاك كنی.دستورمی دهدغیرازكفش پاك كردن كاردیگری انجام ندهد.مردساده روستایی خیلی زودبه محیط خومی گیردوفربه می شود.پس ازچندسال خوب خوردن وتغذیه مناسب واستراحت وفرمان بری شبیه ارباب خودمی شود.شایدبه این علت كه اوازهمان غذایی می خوردكه به دیكتاتورمی دهند.صورت تپل وسرخ وسفیداودرست مثل دیكتاتورمی شود.موهای سرش كه می ریزدبرابری كامل شده.دهان گردوقلنبه ای داردوموقع خندیدن ردیف دندانهایش دیده می شود.

همه وزراونزدیكان دیكتاتورازكفش داروحشت دارند.شبهاچكمه ارباب راجفت می كندوبرق می اندازد.سازمی زند.برای خانواده اش نامه می نویسد.شهرت اوبه همه جامی رسد.می گویندكفش داردیكتاتورنزدیكترین آدم به اوست.كفش دارواقعا"ازهمه نزدیكتراست.همیشه دم درمی خوابدومی نشیند.نبایدلحظه ای دورشود.

یك شب،كفش داركه حسابی قوی شده سرزده وارداتاق خواب دیكتاتورمی شود،اورابیدارمی كندوبامشت به گیج گاه اومی كوبد.دیكتاتورمی میرد.كفش دارلباس خودرادرمی آوردوبه تن دیكتاتورمرده می پوشاندوخودش لباس دیكتاتوررامی پوشد.درمقابل آینه دیكتاتورمی فهمدچقدرشبیه اوست.به سرعت خودرابه دم درمی رساندودادمی زندكه كفش داربه اوحمله كرده واودردفاع ازخودكفش دارراكشته.دیكتاتوردستورمی دهدجنازه كفش دارراببرندوبه خانواده اش خبردهند.



الویتهای زندگی

 

نوع مطلب :آموزش/ترفند/مهارت ،

نوشته شده توسط:مدیر

روزی زن ومردی داخل پارك روی نیمكت نشته بودندوبه بازی بچه هایشان نگاه می كردندكه زن روبه مردكردوگفت:

آن پسرپیراهن قرمزپسرمنه ومردهم بالبخندی گفت:

آن پسرپیراهن سفیدكه داره تاب بازی می كنه پسرمنه واسمش  تاده!

پس ازمدتی مردبه ساعتش نگاه كردوتادراصدازدكه بروندولی تادملتمسانه گفت:

پدر5 دقیقه دیگه...

پدرسرش راتكان دادوپسربه بازی ادامه دادودقایق سپری شدندوبازهم پدرتادراصداكردوبازهم همین جواب راشنیدكه پدرخواهش می كنم5دقیقه دیگه وپدربازهم موافقت كرد.

زن روبه مردكردوگفت:

چه پدرصبوری هستید.

مردجواب دادكه درسال گذشه دراثربی احتیاطی یه راننده تاكسی پسرم تام كشته شدومن وقت زیادی راباتامی نگذروندم والان حاضرم داروندارم رابدم تافقط5دقیقه دیگه بااون باشم.

بعدازاین ماجراباخودم عهدبستم كه همچنین خطایی راراجع به تادنكنم.الان تادفكرمی كنه كه می تونه5دقیقه بیشتربازی كنه ولی حقیقت اینه كه من5دقیقه دیگه بدست می آورم تااونودرحال بازی كردن ببینم.

همه زندگی حول الویتهامی چرخد.

چه چیزهایی برای شمادرالویت است؟

آیاازاون دسته آدمهایی هستیدكه بایدباارزشهاوبااهمیتهایتان راازدست بدهیدتابه فكربیفتید؟



بالهایت راکجاگذاشتی

 

نوع مطلب :حکایت/نقد/طنز ،

نوشته شده توسط:مدیر

پرنده برشانه های انسان نشست.انسان باتعجب روبه پرنده كردوگفت:

امامن درخت نیستم.تونمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.

پرنده گفت:

من فرق درختهاوآدمهاراخوب می دانم.اماگاهی پرنده هاوانسانهارااشتباه می گیرم.انسان خندیدوبه نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت:

راستی،چراپرزدن راكنارگذاشتی؟

انسان منظورپرنده رانفهمید،امابازهم خندید.

پرنده گفت:

نمی دانی توی آسمان چقدرجای توخالی است.انسان دیگرنخندید.انگارته ته خاطراتش چیزی رابه یادآورد.چیزی كه نمی دانست چیست.شایدیك آبی دور،یك اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت:

غیرازتوپرنده های دیگری راهم می شناسم كه پرزدن ازیادشان رفته است.درست است كه پروازبرای یك پرنده ضرورت است،امااگرتمرین نكندفراموشش می شود.پرنده این راگفت وپرزد.

انسان ردپرنده رادنبال كردتااین كه چشمش به یك آبی بزرگ افتادوبه یادآوردروزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بودوچیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آنگاه خدابرشانه های كوچك انسان دست گذاشت وگفت:

یادت می آیدتورابادوبال ودوپاآفریده بودم وزمین وآسمان هردوبرای توبود؟

اماتوآسمان راندیدی.

راستی عزیزم،بالهایت راكجاگذاشتی؟

انسان دست برشانه هایش گذاشت وجای خالی چیزی رااحساس كردآنگاه سردرآغوش خداگذاشت وگریست!!!



  • تعداد کل صفحات:2 
  • 1  
  • 2  



pussycat dolls hush hush;hush hush songs
Download free mp3 | Download free music